چی؟

خدایا! چی می شد ما بنده ها هم یه کمی از تو یاد می گرفتیم

چی می شد، یه کمی از کریم بودنت، رحیم بودنت، رئوف بودنت ... به ارث می بردیم

چی می شد، کینه دل نمی بودیم

چی می شد، سر چندر غاز تو سر و کله ی همدیگه نمی زدیم

چی می شد، می فهمیدیم برای این دنیا به این دنیا نیومدیم

چی می شد، قول و قرارامون رو نمی شکستیم

چی می شد،... اگه مرد عمل بودیم؟

...

هیچی... همین جا... بهشت بود!

ادامه نوشته

نمی دونم از کجا شروع کنم... از اونی که وقتی از منبر میاد پایین، یادش می ره که کجا بوده و الان کجاس؟ یادش میره که روی منبر و پای منبر باهم فرقی نداره ... یادش میره... یاد روز عصر 21 رمضان می افتم و اون مداحی که پایین منبر مخفیانه برای باز شدن گلوش و خوندن... لیوان آب رو کامل سر کشید... اگه هر کی بخواد بیاد هیئت و روزه خواری کنه...

از هر چی که رنگ ریا بگیره متنفر میشم، از هر مداحی که برای پول سلاخی می کنه بدم میاد... از هر ... که بالا و پایین منبرش فرق کنه ... از هر دورنگیی...

نمی خوام دیگه چیزی بگم... ولی اگه اینجا نگم، جای دیگه رو هم ندارم که درد دل کنم، خسته از مردمی شدم که بی توجه به همه چی شدن، بی توجه... با کی قهر کردیم؟

سی قلم آرایش ... صورت های مث آیینه ... موهای رنگ شده... !!... اینا تازه پسراشن! رادیو ماشین... اگر نه انگار که ...

به کی بگم؟ به کی؟

_______________

یکی دو روز پیش، توی پیاده رو که راه می رفتم، از هر ماشینی یه سر و صدای بلند بود، کاش فقط برای خودشون بلند بود... بین همه ی نگاه هایی که دور و برم بود، فقط نگاه آسمان غمگین بود، فقط و فقط بغض آسمان گرفته بود، ابری ابری... فقط اون بود پشت سر هم رعد می زد، انگار فریاد می زد و زجه می کشید... از چی و چرا؟ هر چی صبر کردم بغضش نترکید، فقط زجه می کشید ... چند قطره باران، حاصل همه ی فریادهایش بود

یه موسیقی تازه به گوشم خورد ... خیلی نو بود !! گفتم این دیگه از مخیله ی کدوم ابولبشری ترشح شده؟؟ دقت که کردم دیدم صدا از جوی آب میاد!! یه قوطی که توی آب غلت می خورد... خیلی شبیه موسیقی های جدیدی بود که داره مث قارچ! همه جا پخش می شن... 

واژه های تکراری...

داشتم توی ذهنم ورق میزدم تا یک مطلب جدید بنویسم.

ولی ، همش یک جمله تو ذهنم تکرار میشد که :

برگهای این دفتر به تمام این واژه های تکراری آشناست ...

پس چرا من !! همچنان بیگانه ام ....؟؟

تلنگر


یه کمی از احساس الان من: شده ام مث آدمی که هزار تا شکست عشقی خورده که هر شکستش برای از پادرآوردن دستکم دو سه تا فرهاد کافیه!! و در عین حال هزار تا عشق تازه پیدا کرده  که هر کدومش برای به زمین زدن دو سه تا مجنون کافی تره!! با همه ی اینا باز هم من سر و پام و این خیلی جای شکر داره ! 

علت: نمیگم، به احدوالناسی نمی گم... خود بالاسریم بدونه کافیه، توی ادامه ی مطلب رمز دار هم دنبالش نگردین

راه حل: صبر ! ... همین چند روز پیش بود، به " حرفهای من با خدا " میگفتم... صبر سه جوره ، صبر بر مصیبت، صبر بر معصیت، صبر بر نعمت ( طبق روایات) و آخری از همه مشکل تره... و من باید بر این مشکل ترینش صبر کنم... وای... غرق نعمتهای تو ام!! ... یه حس لذیذ توام با ترسه ... جالبه نه؟!

خدایا! در مصیبت ها لبخند، در معصیت ها پند، در نعمت ها آب قند فراموش نشه ( قافیه بندی ایجاب همچین کلامی کرد ،وگر نه... ) خدایا! من و طاقت صبر بر کدامین نعمات تو، کدامین مصیبت ها و کدامین معصیت هایم هست... !

اگه میخواین بفهمین چی میگم ... پس:

 اصلا یه چند روزی همه چیز به هم پیوند خورده، اول از یه دوست خوب تشکر می کنم به خاطر صبر و تحملش و به خاطر آموزه های خوبش...! اصلا بزارین براتون بگم؛ به پیشنهاد همون دوست خوب، دارم نعمت های که خدا بهم داده رو بر میشمارم... خدا میدونه چقدر زیادن...!! دو روزه هنوز نتونستم به جزئی ترینش اشاره کنم.... قراره بعدش برم برای اون چیزهایی که از خدا میخوام، ولی اینجور که پیداس حالا حالا ها کار داره... فعلا تا اینجا رو داشته باشین...

آسمون یه هفته پیش پست "به آرزوت رسیدی؟؟" رو نوشته بود، و من خونده بودم، این مربوط می شه به قبل از اینکه من لیست نعمت ها رو مرور کنم... ولی اون موقع به این دقت نکرده بودم که الان به کلی از آرزو هام رسیدم!!... روزی که پست رو روی وبلاگ آپ کرد، همون روزی بود که شروع به لیست کردن نعمت هام کردم... هر شب یه تعداد از نعمتها رو برای خودم مرور میکردم... همون شب یه بار دیگه پست آسمون رو خوندم ... 

دیدم ای خدااا !! خیلی از نعمتهایی که الان دارم رو یه روزی توی خواب هم نمیدیم!! آرزوم بوده !! آرزوم بوده ...

این تقارنها و تلاقی ها خیلی برام جالب بود ... خدایا!! خیلی ممنونتم... باور کن!

اگه دوست دارین نعمتهای که الان دارین و یه روزی آرزوتون بوده رو کامنت کنید! "من یه روزی آرزوم بوده... و الان..."

به آرزوت رسیدی؟؟

سلام

یادم میاد یه وقتی جایی داشتیم تو زندگیمون تو فکرمون برای آرزوهامون ! حالا...چقدر نا امید.

شاید آدم همش باید در راه رسیدن به آرزوهاش باشه ، شاید باید هیچوقت نرسه ، یا که لذت ببره از اینکه به آرزوش رسیده !!

شاید باید آرزویی نداشته باشه. وقتی بچه بودی یادته ازت میپرسیدن آرزو داری چی کاره شی؟ یادته چی جواب دادی؟ حالا چی ! چه جوابی داری بدی؟ به آرزوهات رسیدی؟؟ یا اینکه در راهی ...

کوچولو نوشت


اول نوشت: هر چي که توی ادامه ی مطلب مي خونيد، برداشتي آزاد از يه ذهن آزاده، هيچ واقعيتي نداره و تمام شخصيت ها ساخته ي ذهنه ...، ذهني که سعي مي کنه آروم بشه، حتي با يه کوچولوي بازيگوش، از تمام حوادث ناخوش ... فراموش شده ام، بسان نوشته ای بر کاغذهاي کاهي در فضاي جريان آرام گذران زندگي ...

ادامه نوشته

خیلی سخته... خیلی


اين بار با اين جمله شروع مي کنم...

نمي تونم جمله اي يا کلمه اي ديگه اي پيدا کنم...انگار فقط روي اين قفل شدم که هر بار که بخوام باهات حرف بزنم فقط باید صدات کنم،... خب اين بار صبر مي کنم تو شروع به حرف زدن با من کنی ... منتظرم ... منتظرما...خدايا منتظرم...

اين بنده ي کم حوصله و عجول و بي صبر رو تا کي ميخواي منتظر بزاري؟ الان يه دقيقه شده! گوشي رو بردار و يه زنگي به ما بزن ...يه خبري از ما بگير... دستکم بپرس چن وقته يادي ديگه از ما نکردي؟ چن وقته که به اين فکر نکردي که خدايي هم داري؟ بد نيس يه سراغي از اون خدای بالا سرت بگيري...؟

ازم بپرس که نمي خواي برگردي؟ نمي خواي ببيني خدا براي بنده ي فراريش چه هديه اي کنار گذاشته؟... بردار گوشي رو ! يه نامه بزن! خب يه ايميل! دستکم يه دونه اس ام اسي ... خدا...خدا... خدا من رو فراموش کردي؟ ...

مي دونم هيچ وقت حتي بدترين بنده هات رو هم فراموش نمي کني ... مي دونم...

خدايا! تو چه قدر منتظر بودي تا يه بنده ي گنهکارت باهات شروع به حرف زدن کنه؟ تو چه قدر صبر مي کردي تا اون بنده اي که از درگاهت فرار کرده دوباره برگرده به سمت تو؟ چقدر نامه و پيغام براش گذاشتي که برگرده... اما من گوشي رو خاموش کرده بودم! من بودم که نه ايميل چک مي کردم نه اصلا حواسم بود که يکي داره مدام برام پيام مي گذاره... من رو ببخش خدايا! خيلي تو رو منتظر گذاشتم ! بايد خيلي زودتر از اينا برمي گشتم، خيلي زودتر از اينا توبه مي کردم، خيلي زودتر... 

انتظار خيلي سخته، خيلي، ديگه اگه براي کسي باشه  که خيلي دوستش داري سختتر هم ميشه،...

 ديگه فراموشت نمي کنم، ديگه رهات نمي کنم.... تو رو تازه پيدا کردم، باز هم برام پيام بده، قول ميدم جواب بدم... البته از قولهاي زميني... اميدوارم اين يکي رو ديگه نشکنم ...

__________________

پ.ن: اگه عزيزي دارين که منتظره شماست، حتما يه سري بهش بزنين، چشم انتظار نزارينشون، حتما یادشون کنین، حتما ... انتظار خیلی سخته... خیلی...

چه بگویم!


الهي! تو را مي جويم و تو را مي خوانم، از تو ياري مي جويم و از تو کمک مي طلبم ...( يعني واقعا دارم راستش رو مي گم؟ يعني راستي راستي من کمکي خواسته باشم اول ميام پيش تو يا اينکه فکر مي کنم خلق تو مي تونن مشکلم رو حل کنن؟ ... چرا يه موقعهايي اين قدر فراموشت مي کنم؟ چرا از همون اول دست به دامنت نمي شم و بعد نمي رم ... اصلا چرا يه توکل به تو نمي گم؟ من آخرش يه روز هم که به عمرم باقي مونده باشه حسابي از دست خودم ميام پيشت شکايت، حسابي ها...)

الهي! چشمانم را گناه تار کرده است ...( اين يکي رو ديگه راس ميگم، ديگه نمي تونم تو رو ببينم، کور دل شديم رفت، از بس که سوزن گناه فرو کردم به چشمام، از بس که شيطان تير انداخت سمت چشمام و من هم يه جاخالي ناقابل ندادم، ديدم داره تير مياد سمت چشمام ها، ولي ...)

الهي! گوشهايم را عصيان کر کرده اند ... ( بعله... داشتم ميگفتم، گوش هام هم که الا ماشالا، پر از معصيت، موسيقي ناجور گناه کمشه فکر کنم، غيبت شنيدن و ... که اگه نباشه روزم شب نميشه، اون وقت انتظار دارم با اين گوش ذکر زمين و آسمانيان رو بشنوم... خب اين هم از گوش !)

الهي! ...( ديگه خجالت مي کشم باقي رو بگم ... اصلا دعاهام یادم رفت!! ) از دست و زبانم چه گويم که نگويم به ! چشمي که قرار بود جز روي حق نبيند، گوشي که قرار بود اذکار ملائک را بشنود، زباني که با هر ذکرش کوهها جا به جا ... 

با اين شتاب به کدام سمت کشاندمشان ... 

الهي! با کدامين زبان تو را بخوانم که چنان آلوده به گناهش ساخته ام که ... با کدامين چشم و گوش تو را بجويم که ...

الهي! از کوزه همان برون تراود که در اوست ( گفتم کوزه! به به ! چه کوزه اي شود ...) چون دلم را خانه ي تو نساخته باشم، انتظاري جز اين نمي شود، چونکه در دلم نشاني از تو نباشد در زبانم هم کلامي از تو نخواهد بود! ياري ام کن دل را خانه ي تو سازم و از غير تو پاکش کنم... 

الهی! اگر این ایام بهانه ای است برای به سوی تو برگشتن، یاری کن باز گردیم، یاری کن که دوباره چشم و زبان دلی حق بین داشته باشیم


سوختن یا ساختن!

دیگه از دست نوشته ها هم کاری بر نمیاد. دیگه حرف هم نمیشه زد، حرفی برای گفتن نیست (حرفی که ارزشش رو داشته باشه) تصمیم گرفتن سخته، حتی راه رفتن، فکر کردن، تنهایی تنها راهه؟؟

یا بی خیالی..حد و مرز کجاست.. من چه میکنم.. چرا؟ من کیم؟

میگن نگرش آدما به زندگی اونا رو میسازه...

زیبا گفتن یا زیبا عمل کردن؟ زیبا روی بودن یا زیبا روح بودن؟  آخرش که چی.. آخر راه کجاست؟ اصلاً از کدوم طرفه؟ با زیبا گفتن میشه رسید یا با زیبا عمل کردن.. صبر چیه ؟ یه آدم میتونه چند تا شخصیت داشته باشه؟؟ آسوده بودن چقدر سخته.. و برای آزاد شدن چقدر باید آسوده بود..

آیا باید راه افتاد! یا ماند و سوخت و ساخت.. از کجا معلومه که در رفتن سوخت و ساختی نباشه؟ وقتی میگن زندگیت زیرو رو میشه از کجا میدونن زیر زندگی از روش بدتره ؟؟

یعنی غم جزئی از زندگی آدماست؟؟ برای سوختن آمدیم یا برای ساختن؟؟


بشکست سبو ...


چه بنویسم وقتی همه ی غم های عالم وجودم رو گرفته...

دلم فرو می ریزه ! انگار که روی یه پل وایسادام، و زیر پام یه دره ی عمیقه و پل بی هیچ شکی با گام بعدی میشکنه و ...! 

هر سال و هر سال و هر سال ... و هر سال متعجب تر از سال قبل و هر سال یک پرسش مشابه ... چرا هر چی از فاطمه (س) می شد دونست، باید مخفی باشه...؟ چرا حتی روز تولد و شهادتش دقیق معلوم نیس؟ ...

نمی دونم، برداشت خودمه، از اینکه تفاووتهایی اساسی با سایر معصومین داره! شهادت در 18 سالگی؟ ... مگه چی کاری کرده ای که خدا اینقدر تو رو دوست داشته که فقط 18 سال تحمل دوریت رو داشته و ما 70 80 سال به این دنیا می چسبیم و هیچ کی ما رو به آسمون راه نمی ده؟ ... آره... از همون اول آسمونی بودی، جای تو اینجا نبود! ... من توی سن 18 سالگی به چی فکر می کردم؟دیگه آخرین دغدغه ی من چی بود ...کنکور!!!!! ... توی 18 سالگی به چی فکر میکردی؟ ... علی تنهاست؟! این فرق بزرگیه بین من و ...! اصلا مقایسه ی درستی نیس! اصلا قابل قیاس نیس.

هیچوقت نتونستم تا آخر روضه ها تحمل کنم؟ ... هیچوقت طاقت هیچ روضه ای رو نداشتم... دنبال کنج دیواری می گردم که بتونه تن سستم رو موقعی که برای خودم روضه می خونم تحمل کنه، موقعی که از همه ی دنیا و دنیایی ها متنفر می شم، می خوام دنیا نباشه که ببینه... موقعی که برای خودم روضه ای رو می خونم که از سیلی و در سوخته و پهلوی شکسته خبری نیس، روضه ای که دلاوری زهرا (س) رو داره و شهامت حیدر... سرم رو که دیگه روی گردنم سنگینی می کنه به دیوار تکیه میدم و از خدا می خوام امسال دیگه از تازیانه و سیلی خبری نباشه، امسال دیگه حیدر توی کوچه ها ... تحملش رو ندارم !!! 

علی تنهاست و این شبها علی تنهاتر میشه... نمی خوام دیگه چیزی بنویسم... یعنی نمی تونم دیگه ادامه بدم...

...گامی محکمتر از قبل بر میدارم... بشکن ای پل... بشکن... چه داغ است حبوط ، به گرمی چشم ها موقع سقوط...

خدایا! ما رو هم به آسمون راه بده! داریم می آییم...