سوختن یا ساختن!
دیگه از دست نوشته ها هم کاری بر نمیاد. دیگه حرف هم نمیشه زد، حرفی برای گفتن نیست (حرفی که ارزشش رو داشته باشه) تصمیم گرفتن سخته، حتی راه رفتن، فکر کردن، تنهایی تنها راهه؟؟
یا بی خیالی..حد و مرز کجاست.. من چه میکنم.. چرا؟ من کیم؟
میگن نگرش آدما به زندگی اونا رو میسازه...
زیبا گفتن یا زیبا عمل کردن؟ زیبا روی بودن یا زیبا روح بودن؟ آخرش که چی.. آخر راه کجاست؟ اصلاً از کدوم طرفه؟ با زیبا گفتن میشه رسید یا با زیبا عمل کردن.. صبر چیه ؟ یه آدم میتونه چند تا شخصیت داشته باشه؟؟ آسوده بودن چقدر سخته.. و برای آزاد شدن چقدر باید آسوده بود..
آیا باید راه افتاد! یا ماند و سوخت و ساخت.. از کجا معلومه که در رفتن سوخت و ساختی نباشه؟ وقتی میگن زندگیت زیرو رو میشه از کجا میدونن زیر زندگی از روش بدتره ؟؟
یعنی غم جزئی از زندگی آدماست؟؟ برای سوختن آمدیم یا برای ساختن؟؟

+ نوشته شده در شنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 12:35 توسط آسمون
|
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش * کی روی ره ز که پرسی چه کنی چون باشی؟؟؟