آدرس جدید وبلاگ 

ساده

دوست داشتم همه ی دنیا به اون اندازه ساده بود که میشد مسئله های سختی که کله گنده ها توش موندن رو به زبان بچگانه گفت، طوری که فک همه ی اون کله گنده ها بیافته، جالبیش اینجاس که هر چی کله گنده تر باشن، می دونن که هیچی نمی فهمن و در عین حال قبول دارن که قوانین حاکم بر جهان خیلی ساده است! یعنی همون روابط ساده خیلی ماهرانه در لفافه ای پیچیده شده که سختش میکنه.

 اوایل باور داشتن که همه چیز طبیعت متقارنه، الان اثبات کردن که پایه و اساس طبیعت نامتقارنه، بعدا احتمالا دوباره برمیگردن میگن در اون عدم تقارن هم تقارن وجود داره، بعدهاتر... 

میدونید، وقتی بشر قبول کنه که علمش هر چقدر هم دقیق باشه، باز ناقصه، اون روز، روزیه که این همه باد تو غبغبش نمی اندازه و با غرور سر بلند نمی کنه و... یه کم خشوع هم چیز خوبیه!!!

 گاهی عذرخواهی لازمه، کی یاد میگیریم که به حقوق هم احترام بگذاریم.. بحث مجدد اجتماعی شد!! حاجی، برو تو اون یکی وبلاگها این جور بحث ها رو بنویس... بدو باریکلا

... اااا ، سلام خدا!! اینجایی! خب یه خبری، اهنی اوهونی چیزی.. می دونی که ما بیخبران رو خواب برده .. بعدا خواستی بیایی تو اول در بزن،... چی میگم!؟ من خودم به این حرفم جواب میدم، مگه من وقتی میام در خونه ی تو در میزنم!؟ همینجور کله رو پایین می اندازم و یا اله!! برو که رفتیم!!! اینکه چیزی نیس! کوچیکشه! تازه میگی بیایین کلی هم استقبال می کنی و ... ولی خودمون اگه باشیم یکی اینطوری سرزده بیاد خونه مون...واااااااااای چه کارایی که نکنیم!! تازه، صبح و شب و نیمه شب و .. حالیمون نیس!! هر موقع شد میزنیم به سیم آخر و با کلی داد و هوار و شکایت و... اوه اوه اوه!! ببین خدا! از خودم بدم اومد!! کیا وقت داری...؟ 

خدایا... ببخش اگه این همه مقایسه میکنم بین تو و خودم و بقیه!! هی، گمشده!! این خداس! اونا و خودت هیچی نیستین! یه فرقی بین هیچ و همه چیز هس که.. متنبه شدی؟ شدم!


_____________________

پ.ن: از محضر همه ادبیون پوزش می طلبم، آنچه در ادامه میاد به هیچ وجه شعر نیس!

گر گذرت افتاد به شهر یار یادی ز من بی قرار، زین گسیخته افسار، زین روح بیمار، .. زین دل بی قرار گاهی یادی کن


ز من افتاده و خوار گاهی یادی کن

ز بنده ی پریشان افکار گاهی یادی کن

گر ز کف دادم همه هستی خویش

باز به آن دل بی قرار گاهی یادی کن

دیگرانی که همه هیچم پندارند

 هیچم تو مپندار گاهی یادی کن

...


سلام تعارف

برف اومده، سفید سفید! به برف هم غبطه می خوردم، کاش دل ما هم اینطوری سفید بود! مث برف!

اوایل هیچ فکر نمی کردم اونقدر به این وبلاگ دلبسته بشم که نخوام به این سادگی ترکش کنم، فکر نمی کردم اینقدر تفکر آدما شبیه هم باشه! فکر نمی کردم که دل ها به این اندازه نزدیک هم باشه...

خدایا! شبهای شهادت یه جوریه! حداقل برای من اینطوریه، نمی تونم گریه کنم

یا امام رضا! دقیقا 5 سال پیش، یادته؟ یادته ... یادته ... یادته... وسط دوتا ترم بود، زمستون بود، با همه سردی هوا بازارهای مشهد از حرم تو شلوغ تر بود... یادته ... یادته ... یادته ! من فقط به خاطر خودت اومده بودم... یادته ...

همه اش هم تقصیر من نیس! یا امام رضا! ازت قول گرفتم! 5 سال گذشته، و من تا وقتی به قولی که ازت گرفتم نرسم نمیام... نگو به صلاحت نیس که خیلی هم به صلاحمه! تنها چیزیه که الان بیشتر از هر چیزی بهش نیاز دارم! 

خدایا ! یا مرگ من رو برسون یا... ( چرا اینطوری نگاه می کنی؟)

عمر آپ کردن این وبلاگم هم به سر می رسه! یه وبلاگ دیگه و یه شروع دیگه! ( شاید یه بار پروفایلم رو خونده باشین!) و شاید هم یه موضوع دیگه. این وبلاگم رو متفاوت از همه وبلاگام نوشته بودم، سخترین راهی که برای نوشتم بلد بودم، حرفایی که پیش هیچکس نمی گفتم، حرفایی که بین دلم و یکی که دلم پیشش گرو بود می گفتم. خودم خیلی دوستش دارم، برای همین حذفش نمیکنم، همینطور برای خودش زندگیش رو می کنه، یه گوشه  دیگه این دنیا! هر موقع سرم خلوت شد و با دل خودم خلوت کردم، شروع به نوشتن می کنم، شاید هم ... 

البته یه چیزی هم بگم، اینکه دیگه نمیخوام اینجا آپ کنم و واقعا گم و گور بشم و یه وبلاگ دیگه بزنم و آدرسش رو به کسی ندم، فقط شیوه وبلاگ نویسی من نیس! این دفعه یه چیز دیگه ( بهتره بگم یه نفر دیگه ) هم مزید بر علت شده! البته از همون اولش تقصیر خودم بود، یه دروغ کوچیک ( هر چند دروغ کوچک و بزرگ نداره، ولی این یکی رو ترسیدم راستش رو بگم!) برای اینکه میونه دو نفر دیگه به هم نخوره که نخورد و خدا رو شکر می کنم، اون زمان اون دروغ رو گفتم، هر چند به ضرر خودم شد، ولی نفعی که دیگری برد بهتر از این ضرری بود که به من رسید! من فقط وبلاگم رو از دست میدم و...

نمی دونم! خدا استعدادها رو بر من تموم کرده! نشده کاری رو شروع کنم و بهترین نتیجه رو ازش نگیرم، ولی گمنامی رو  از هر چیزی بیشتر دوست دارم، به قول دوستام آب زیر کاهی ام!!!

اخیرا بر خلاف سالهای گذشته عمرم کم حرف شدم، یا پیله تنیدم یا رفتم تو لاک خودم، اگه حالت اول باشه، بدک نیس! ایشالا بعد از طی دوران دگرگیسی! اگر هم حالت دوم باشه، سعی می کنم امیدوار باشم که نباشه.

خدایا! با تو هم کم حرفیم شده، ولی تو چرا ساکت موندی؟؟ تو چه طور رفیقی هستی؟ با معرفت!؟ مگه "صد بار اگر توبه شکستی باز آآ !!!" مال امثال من نیس؟ خب یه مدت یقه گیری نمی کردیم! دوباره مث دوتا رفیق دست تو گردن هم می اندازیم و گاهی هم یقه هم رو میگیریم! چه طوره؟ خوبه؟

خدایا! چی بگم؟ یه مدته حرف نزدیم! حرفامون ته گلومون مونده، ولی مث بغضی که خیال ترکیدن نداره، راه نفسمون رو گرفته! به نظرت چی کار کنم؟

خدایا! حرف آخرم، وقتش نرسیده که کسی که "ولی الذین آمنو" هست، " یخرجهم من ظلمات الی النور"شون هم بشه؟ فاصله ای بین ایمان آوردن و خروج از ظلمات نیس! یعنی ایمان نیاوردم؟

_____________

پ.ن: بعد از ماه ها نیومدن و ننوشتن! این وضعه نوشتنه؟ ( انتقاد به خودمه! سلام تعارفت کو؟)

پ.ن: هنوز عنوان مطلب نگذاشتم، اون رو سلام تعارف می گذارم خوبه؟

پ.ن: شاید هم نوشتنم رو تو همین وبلاگ ادامه دادم! نمیدونم، شرایط رو باید ببینم، بد جوری تو منگنه ام

پ.ن: بعضی وقتها واقعا حس میکنم که خدا داره زور میزنه که از ظلمات بیرونم بکشه! من نمیخوام!!! خیلی حس بدیه

پ.ن: نظرات این وبلاگ رو هم فعال کردم! دیگه چی میخواین؟ (نه، پشیمون شدم، یه ساعت بیشتر فعال نبود، قبول زحمت کنین، بیایین پارسی بلاگ، قربون قدماتون)

پ.ن: می ترسم این آپ مث "برگشتم" "سنجد" باشه! بعد چند لحظه برمیگشت و میگفت:"دیدید برگشتم... اااام" .


کجای تاریخ ؟


آنقدر ننوشته ام که قلم به ننوشته هایم عادت کرده و و آنقدر نخوانده ام که چشمانم به دیدن عکسها ... و آنقدر فکر نکرده ام که پذیرفتن هر جمله ای در پلک  به هم زدنی میسر میشود!! ... پس بگو هر آنچه باور داری، تا باور کنم هر آنچه می گویی.

( خدایا! دیگه داره کم کم فراموشم میشه که به این بشر یه عقلی هم دادی! کم کم داره فراموشم میشه که حافظه ای هم وجود داره!!... این حافظه میتونه تاریخی باشه، میتونه هر کسی برای خودش یه تاریخ داشته باشه، هر کوچه ای...  هر شهری... هر ملتی .. و سرانجام هر تفکری تاریخی داشته باشه و چه درسهایی که میشه از این تاریخ گرفت... میشه با جمله ها و کلمه ها بازی کرد، میشه گفت که بعضی تفکرات به تاریخ پیوسته اند و برخی هاشون دوباره از دل تاریخ باز جوانه زدن و ریشه ی فکری یه فرد از کجا نشات گرفته... ولی این وبلاگ جای این حرفا نیس! ... فقط از واژه ی زباله دان تاریخ و از خود این زباله دان فاصله میگیرم )

 برگردیم سر حرفای خودمون،خدایا! شنیدی که ...!؟ نشنیدی!؟ پس بزار برات بگم که...!! چیه! شیطنتم گل کرده!! اونم توی این اوضاع ! نه؟

خدایا! تو بخشنده ترینی! خودت بهتر میدونی چه طور هر کسی رو به راه بیاری، من یقین دارم هر کسی رو یه بار هم شده طوری متنبه کردی که گفته باشه" توبه! .. قول میدم از این گرفتاری که نجات پیدا کردم، دیگه فلان کار رو نکنم .. دیگه فلان حرف رو نزنم... "  و از این دست حرفا! اما کو حافظه ی تاریخی که یه ساعت قبلش رو به یاد بیاره ( خودم رو میگم!! ) ... حرف باد هوا بود که رفت!! پس اینجا مینویسم که یادم نره! " خدایا! استغفراله ربی و اتوب الیه.. خدایا! مرا ببخش! از گناهانم در گذر! چون دارم به سوی تو باز میگردم! و کسی که به درگاه تو راه یابد عاری از ناپاکیست! مرا از درگاهت مران! )

خدایا! تاریخم فراموشم نشه!

 چرا اینجوری شده حرفام!! سعی میکنم تمرکز کنم! به حرفایی که با تو دارم فکر کنم... و باز هم سعی میکنم!

رحیما! کریما! ای حبیب من! به بازوانم توان ده، همتم را عالی دار، روانم را روشن و ذهنم را باز  کن! راه چشمانم به عقلم باشد و مسیر گوشهایم به بنبستی که تا تفکر نکرده، در به روی گفته های دیگران باز نکند، و زبانم ... وای از زبانم!! تو نگهدارش باش که تاوان سبک سریهایش را نتوانم داد.

الهی! رو به سوی تو آوردن آسان است، آنان که از تو روی میگردانند چه توانی دارند!؟

الهی! آنانی که روی از تو گرداننده بودند، ناتوان ترند که!! چرا که توان روی به سوی تو کردن را ندارند... توانشان ده، و آبرویشان بخش تا روی رو کردن به تو را داشته باشند

الهی! ربی! تو را خواهم و دیگر هیچ! باور کن! حال اگر تو را نمیخوانم، علت چیست !؟ نمیدانم!

___________

پ.ن: معذرت و اظهار شرمندگی فراوان! از اینکه توان جبران قدم رنجه ی دوستان و زیارت وبهاتون برام فعلا مقدور نیست... باز هم معذرت از اینکه نمیتونم اونجور که باید مطالبم رو محکم و منسجم بنویسم... اندکی صبر!

معصومیت

تا حالا به بچه ها دقت کردين؟ چرا اينقدر جذابن؟ چرا حرفهاشون اين قدر براي ما تازگي داره؟ چرا هر نقاشي کودکي براي ما جذابيت داره؟ و خيلي چرا هاي ديگه که فقط توي کودکان مي شه يافت

دنبال رد پای این چراها بودین؟ 

فکر مي کنم فقط يه چيزه که اگه از هر کودکي بگيرن همه ي اين  جذابيتها رو از دست مي ده و اون هم اينکه یه بچه هنوز که هنوزه جهان رو از ديد چشم خودش مي بينه، و هنوز هیچکس ديگه ديدگاه خودش به جهان رو به اون تحميل نکرده ، تا موقعي که ذهن کودک آلوده ي افکار ديگران نشده و خودشه که تصميم مي گيره هر کسي رو چه جوري ببينه، نقاشی هاش جالب و پر رمز و رازه، ايده هاش نو و جذابن، تا وقتی که معصوميت کودک به وسيله ي ديگران از بين نرفته همچنان حرف ها و کارهاش جذابن، همين که کودک ديد اصلي خودش رو از دست داد و به کمک حرف ها و صبحت هاي ديگران دنياي  خارج رو ديد، ديگه نمي شه ازش انتظار داشت که خونه اي بکشه که توي ذهن خودش پرورونده ، ديگه معصوميتش از دست مي ره، و به نظر من خلاقيتش به تقليد بدل مي شه، چيزي  که باعث مي شه کودک ديگه کودک نباشه، وتلاشي براي ساختن اونچه که درون خودش بوده نکنه، اينجاست که جهان خارج به کودکی کودک پیروز میشه و هر چي که دلش مي خواد رو به کودک تحميل مي کنه و از اين لحظه به بعد اسم اون کودک رو نميشه گذاشت کودک ، اون بزرگ شده... اگه خيلي تلاش کنه کودکيش رو حفظ کنه ، خدا مي دونه چه بلاهايي توي دنياي خارج براش پديد مياد ...

 هيچ وقت سعي نکنين اين خلاقيت رو از یه بچه بگيرين



چیه؟ راز و نیاز با خدا کجاس؟ همین جا! همه جا ! مگه اصن میشه؟؟

 خدایا! دلتنگ معصومیت کودکانه ام شده ام، دلتنگ نیاز های کوچیکی که به نظرم بزرگ می اومد، دلتنگ همون نیاز های کوچیک که الان هم برام بزرگه! الان هم برام بزرگه چون هنوز به بزرگی خالقم پی نبردم ... و گاهی تو رو شکر میگم که به بزرگیت پی نبردم، ولی باز هم یاری کن که ناآگاه نمونم.


خالق احساس

نمی خوام پست بزنم، فقط می خوام از یه حس براتون بگم، ای دست ها یاری کنید... به تندی ضربان فکرم بر زمین و زمان ضربه بزنید

اینکه آدم ها خودشون که خالق احساسشون هستن، هر کی فکر می کنه که می تونه از محیط بیرون احساسش رو بسازه در اشتباه تامه، خودمونیم که احساس لذت شادی ناراحتی عصبانیت و ... رو خلق می کنیم... و هر کسی که داره عشق و نفرت رو توی بیرون از خودش جستجو می کنه، دنبال عشق عاریتی می گرده، بگین برگرده

 می دونین از کجا دارم این رو میگم، چون الان دارم به مزخرفترین موزیکی که تا حالا شندیدم گوش میدم، نه اینکه گوش بدم، هیچوقت به هیچ موسیقی گوش ندادم، خودشون برا خودشون می خونن و میزنن، فقط از یه گوش رد می شن و به گوش دیگه می رسن ...  ولی با وجود مزخرف بودن تام این موسیقی ازش لذت می برم، چه جوری بگم، دارم خودم عشق و تنفر رو می سازم

ما خودمون خالق خودمونیم... این شاید یه کم گنده تر از دهن من باشه، ولی دارم به همین نتیجه می رسم که اگه همه ی عالم خلاف مون قدم بردارن، تا وقتی که خودمون نخواهیم، نمی تونن هیچ تاثیری بر زندگی ما داشته باشن

خدایا، مهربانا، خیلی خیلی دوستت دارم، به خودت قسم آخر معرفتی، آخر مرامی، کارت خیلی درسته... اگه فقط و فقط یه بار به این جمله که هر کی خودش رو بشناسه خداش رو شناخته توجه کنیم... می فهمیم که قدر و منزلت ما چقدر زیاده... خیلی کریمی خدا

نگاشته ای از مورخه ی سی اردیبهشت هشتاد و نه... ویرایش: امروز! 

__________________

گاهی یادداشتها و حتی پست های قبلی خودم رو مرور میکنم، و برام جالبه ! حرفایی رو که می زنم یادم میره! یعنی حس میکنم اولین باره این رو میخونم! 

الان هم این یادداشت بالا رو از میان یادداشت هام پیدا کردم، یادداشتی که به نظر میاد از اینکه نوشتم پشیمون نیستم.

 خودتون خودتون رو بسازین، از هیچ کسی دیگه توقع نداشته باشین!! خودتون با توکل با بی منت ترین یاری رسان هستی... الهی به امید تو 

پ.ن: از خجالتتون در میام.. نتونستم و یه کم دیگه هم مونده احیانا که نتونم به دوستانم سر بزنم!

یکی توی دلت صدات میکنه...

معشوق من... از بی توجهی تو ... چه رنج آور تر؟

محبوب من... از فراموشی و دوری از تو چه چیز سخت تر؟

معبود من... از احساس غریبی با تو چه مشکل تر؟

خدایا! لذت می بری وقتی یکی باهات حرف می زنه!؟ آمال و آرزوهای بچگانه ش رو برات میگه؟! بهش نمی خندی؟ ... 

ای تنها شنونده ی نجواهای من... یادم فراموشت نکند

الهی و ربی... (بریم روی فرکانس خودمونی) خدای اونایی که فکر میکنن خیلی پول دارن، خدای اونایی که فکر میکنن خیلی قدرت دارن، خدای اونایی که فک میکنن خیلی زور دارن... خدایی پولداریی که میدونن هیچی ندارن وقتی تو رو ندارن، خدای راس قدرت هایی که می دونن تا تو نظر بهشون نکنی، قدرتی که زیر دستشون پشیزی نیس، خدا زور مندانی که زور الکی به کسی نمیگن ... خدای بچه مایه دارا، خدای بچه پاپتی ها... خدای رنجدیده ها، خدای دلشادها... خدایی که توی این دنیا بین هیچکدوم از بنده ها فرق نمی زاری.. خدایی که همه یه بار هم شده تو رو به خدایی صدات زدن! ...(خیلی عجیبه نه؟؟) خدای آدمهای خوشحال... خدای آدم های بد حال... خدای اونایی که خیال میکنن تو رو میتونن یه جاهایی پیدا کنن که تو نیستی!!! خدای خالق زیباترین ها... 

 ... خدایی اونایی که فکر میکنن همه کارهایی که میکنی اشتباهه و کار خودشون درسته، خدای اونایی که فکر میکنن اگه از تو روی برگردونن دیگه کارهات لنگ می مونه... خدای زمینی که اندازه اش در برابر آسمان (باور کنین) هیچی نیس! ... خدایی که با همه ی عظمت و بزرگیت به یکی مث من ؛ روی اون زمین خاکی که در برابر بزرگی باور اندازه ی عالم مادی هیچه... یه موقعهایی نگاه میکنی... مرده ی اون نگاهتم... بیشتر نگاهم کن!

خدایی که سیاسی بازی نمی کنی، سفسطه نمی بافی، دروغ تو کارت نیس، هیچ جای کارت لنگ نمی زنه، به هیچ کی محتاج نیسی، ... خدایی که پاکی... رفیق به تو میگن، به خدا!

دارم می ترکم... اصن من نمیدونم!!! هزار جور قانون فیزیک و ریاضی و شیمی .... سر هم می کنیم، همه اش رو هم قبول داریم، ولی قانونهایی که خدا وضع کرده رو با دید شک بهش نگاه میکنیم...( بخونم ببینم چی میشه! انجام بدم ببینم چه طور میشه!! هنوز داریم خدا رو امتحان می کنیم!! خیلی عجیبه.. خیلی)

خیلی نامردیم.. شما نه! من ! خیلی نامردم! نمیدونم با این اتفاقهایی که برام افتاده دیگه بتونم اینجا مطلب بنویسم یا نه! نمیدونم شایسته ی این هستم که حرفام رو یکی دیگه هم بشنوه، نمیدونم.. نمی دونم... همه ی ذهنم شده سوال... یه مدت از دنیا جدا بودن... یه مدت از.. ( یه چیزی بگم ؟ احساس میکنم مردمی که خدا رو فراموش کردن، هم نفسی باهاشون فراموشی میاره، باعث می شه تو هم از یکی که نمی خواستی هیچوقت فراموشش کنی دور بشی... نفس دنیا میگیردت!! ازشون که جدا بشی، به طرف دیگه نزدیک تر میشی!!! توی این مدت اینجوری شدم! اصلا از ریاضت و تارک دنیا شدن طرفداری نمیکنم، تحت هیچ شرایطی هم تو کتم نمیره که یکی بشه تارک دنیا!! شاید انتخاب دوست گزینه ی بهتری باشه، انتخاب کسانی که باهاشون دم خور و همدمی... نه اینکه فک کنین شما ... ای بابا!! به قول یکی از دوستام چقد تعارفی هستی!! کلی دارم میگم ، به خودتون نگیرین... تاثر پذیرفتن از اجتماع، و یا یه همچین چیزی! کی میتونه منکرش بشه؟ )

شاید برامون اثبات نشده! چن بار میخوای خدا رو امتحان کنی! چن بار؟ ... 

خدایا! خودت این زبون رو در جهت درست هدایتش کن! به خودت قسم، من نمی تونم از پسش بربیام!! یه حرفایی میزنه که به زور اگه بتونم جلوش رو بگیرم.. اگه بتونم... بالاخره یه روز می ترکم!

چیه! چرا اینجوری نگاه میکنین!! ... نگاه داره! شاید داره! نگاه کنین، ولی درست نگاه کنین


چه بگویم؟

به اندازه ی یه سال آپ کردن، حرف دارم ولی هیچکدومش نمی تونه آرومم کنه

خدایا! سکوت می کنم، تو بگو... تو بگو، تو سیرابم کن، تو آرومم کن، تو این دلم رو توی دستت بگیر، تویی که همه عالم ذکر تو را میگویند و من خاموش! تویی که ... گر من تو را بنده نیستم تو که من را خدا هستی! ... من گوش میکنم... فرمان می برم، بگو، فقط بگو، فقط و فقط بگو...


_____________

در مظلومیت مولام علی(ع) همین بس که نان و خرما برای یتیمان کوفه می برد ... و سالها بعد چه یاری کردند فرزندش را !

و در غریبی مولام علی(ع) همین بس که... من خودم رو شیعه و پیرو اون میدونم.

از نیمه گذشت...

ماه رمضون چندتا نشونه داره، اولیش اینه که دیگه نماز صبح های من لب طلایی نیست و قضا نمیره، بعدیش اینکه یهو همه چی رنگ و بوی دیگه ای میگیره، یهو حس میکنی روزها چه طولانی میشن، چقدر وقت اضافه میاری و... آخریش اینه که یاد بچگی هام می افتم!

یکی نشونه ی دیگه اش احساس عجیبه نیمه ی ماه و دلتنگی چند روز بعدشه...

بابابزرگم به نیمه ی ماه رمضان که می رسیدیم میگفت کمر ماه شکست، هر موقع یاد اون حرفش می افتادم ناخود آگاه ستون فقراتم تیر میکشید! چه زود گذشت!!

نیمه ی ماه، تولد اولین فرزند دخت نبی (س) و مولا علی (ع) بود، اونقدر غرق کیک تولد شدم که پاک یام رفت.

الان نیمه رو رد کردیم، از تولد فرزند مولا تا ضربت خوردن و شهادت مولا، فقط چند روز فاصله است... همه ی شبهای سال غریبی و غم این چند شب آتی رو ندارن، اصلا نمی تونم یه لحظه هم تصورش رو بکنم...

خدایا! دلم برات تنگ شده !شدیدا دلتنگ توه!! خفن! بی اندازه! مدام سراغ تو رو میگیره، هی بی قراری میکنه.... میگه مگه قرار نبود دل خونه ی صاحب دل باشه؟ ...

اصلا فکرش رو هم نمی کنی که چقدر می تونم دلتنگت باشم! البته حق هم داری! دلی که دل به دنیا داده، جای خدا نیس، حب هر چیزی دیگه ای افتاد توی دل، خدا رو بیرون میکنه... عجب! 

راستی! فهمیدم چرا سر نماز اینقدر دوست داری حواسمون به تو باشه و نه جای دیگه، فهمیدم... می دونی از کجا؟! از اونجایی که وقتی با یکی از دوستام حرف می زدم، ولی اون کلا یه جای دیگه ای بود، خیلی بهم بر خورد!! داره با من حرف می زنه، حواسش پیش یکی دیگه اس! نامرد!!! راستی روزی چند بار به من میگی نامرد! پنج بار... با بیشتر؟ نمیگی؟ نگی ها! من خودم می دونم...

خدایا! هنوز به فکر اون بادبادکه سرگردون و زلزله و اینا باش، من یادم میره، ولی تو نه!

____________________

میگه چرا آپ نمیزنی

میگم می ترسم

میگه از چی ؟

میگم از اینکه این حرفا بعدا علیه خودم استفاده بشه

میگه یعنی چی؟

میگم یعنی اینکه پس فردا بیان یقه ام رو بگیرن بگن این حرفا رو تو زدی! چرا پاش واینسادی؟ چرا خودت فراموش کردی؟ اینجا رو منبر هوار هوار کردی، پایین که اومدی چی کار کردی؟ چرا؟ چی شد؟ فرار کردی؟... 

الهی

الهی ! بنده ی عاصی تو به درگاهت آمده، اگر گریز پای بود، همان اول بار که سرکشی کرده بود، باز نمی گشت... دوباره سر به آستان تو نمی سایید، چشم به آسمان نمی دوخت...

الهی ! بنده ی سراپا تقصیر تو آمده ( گر به بندگی بپذیری، بپذیر... به آنچه که رضا تری ) ... به جایی و مکانی و زمانی قدم برداشته که جز امید به بخشش و رحمت تو، امیدش نیست، می داند که از تو جز رحمت و مغفرت انتظاری نیست...

الهی ! بنده ی صد توبه شکسته ی تو آمد، گر امید به کوی دیگری داشت، رو به سوی تو نمی کرد، درگاه تو مجدد نمی جست، چه پناهگاهی امن تر از بارگاهت؟ 

الهی ! هر بار تو دستگیرش بودی، هر بار تو بخشودیش، هر بار تو لطف و احسانش نمودی، هر بار به کرم خویش نوازشش کردی، هر بار .... که گر نبود که دستی که نگهش دارد،به اولین لغزش، سقوط می کرد...

الهی ! بنده ی گنهکارت، نه به اجبار، نه به ارعاب... با پای خویش آمده، به امید بخشش آمده، نا امید برنگردانش

... الهی ! بنده ی یکسره محتاج نگاه تو آمده، نگاهش کن،... به چشم احسان نگاهش کن

الهی ! ... تو مرا الهی، من تو را... 


_________________

خدایا ! من چمه؟ روزنانسهام شدید شده! یه زلزله ی مداوم وجودم رو گرفته!! قراره زیر و رو بشم؟ ...  پذیرای هر گونه زیر و رو شدن هستم! ولی زلزله اش آروم باشه .