نمی دونم از کجا شروع کنم... از اونی که وقتی از منبر میاد پایین، یادش می ره که کجا بوده و الان کجاس؟ یادش میره که روی منبر و پای منبر باهم فرقی نداره ... یادش میره... یاد روز عصر 21 رمضان می افتم و اون مداحی که پایین منبر مخفیانه برای باز شدن گلوش و خوندن... لیوان آب رو کامل سر کشید... اگه هر کی بخواد بیاد هیئت و روزه خواری کنه...

از هر چی که رنگ ریا بگیره متنفر میشم، از هر مداحی که برای پول سلاخی می کنه بدم میاد... از هر ... که بالا و پایین منبرش فرق کنه ... از هر دورنگیی...

نمی خوام دیگه چیزی بگم... ولی اگه اینجا نگم، جای دیگه رو هم ندارم که درد دل کنم، خسته از مردمی شدم که بی توجه به همه چی شدن، بی توجه... با کی قهر کردیم؟

سی قلم آرایش ... صورت های مث آیینه ... موهای رنگ شده... !!... اینا تازه پسراشن! رادیو ماشین... اگر نه انگار که ...

به کی بگم؟ به کی؟

_______________

یکی دو روز پیش، توی پیاده رو که راه می رفتم، از هر ماشینی یه سر و صدای بلند بود، کاش فقط برای خودشون بلند بود... بین همه ی نگاه هایی که دور و برم بود، فقط نگاه آسمان غمگین بود، فقط و فقط بغض آسمان گرفته بود، ابری ابری... فقط اون بود پشت سر هم رعد می زد، انگار فریاد می زد و زجه می کشید... از چی و چرا؟ هر چی صبر کردم بغضش نترکید، فقط زجه می کشید ... چند قطره باران، حاصل همه ی فریادهایش بود

یه موسیقی تازه به گوشم خورد ... خیلی نو بود !! گفتم این دیگه از مخیله ی کدوم ابولبشری ترشح شده؟؟ دقت که کردم دیدم صدا از جوی آب میاد!! یه قوطی که توی آب غلت می خورد... خیلی شبیه موسیقی های جدیدی بود که داره مث قارچ! همه جا پخش می شن...