الهي! تو را مي جويم و تو را مي خوانم، از تو ياري مي جويم و از تو کمک مي طلبم ...( يعني واقعا دارم راستش رو مي گم؟ يعني راستي راستي من کمکي خواسته باشم اول ميام پيش تو يا اينکه فکر مي کنم خلق تو مي تونن مشکلم رو حل کنن؟ ... چرا يه موقعهايي اين قدر فراموشت مي کنم؟ چرا از همون اول دست به دامنت نمي شم و بعد نمي رم ... اصلا چرا يه توکل به تو نمي گم؟ من آخرش يه روز هم که به عمرم باقي مونده باشه حسابي از دست خودم ميام پيشت شکايت، حسابي ها...)

الهي! چشمانم را گناه تار کرده است ...( اين يکي رو ديگه راس ميگم، ديگه نمي تونم تو رو ببينم، کور دل شديم رفت، از بس که سوزن گناه فرو کردم به چشمام، از بس که شيطان تير انداخت سمت چشمام و من هم يه جاخالي ناقابل ندادم، ديدم داره تير مياد سمت چشمام ها، ولي ...)

الهي! گوشهايم را عصيان کر کرده اند ... ( بعله... داشتم ميگفتم، گوش هام هم که الا ماشالا، پر از معصيت، موسيقي ناجور گناه کمشه فکر کنم، غيبت شنيدن و ... که اگه نباشه روزم شب نميشه، اون وقت انتظار دارم با اين گوش ذکر زمين و آسمانيان رو بشنوم... خب اين هم از گوش !)

الهي! ...( ديگه خجالت مي کشم باقي رو بگم ... اصلا دعاهام یادم رفت!! ) از دست و زبانم چه گويم که نگويم به ! چشمي که قرار بود جز روي حق نبيند، گوشي که قرار بود اذکار ملائک را بشنود، زباني که با هر ذکرش کوهها جا به جا ... 

با اين شتاب به کدام سمت کشاندمشان ... 

الهي! با کدامين زبان تو را بخوانم که چنان آلوده به گناهش ساخته ام که ... با کدامين چشم و گوش تو را بجويم که ...

الهي! از کوزه همان برون تراود که در اوست ( گفتم کوزه! به به ! چه کوزه اي شود ...) چون دلم را خانه ي تو نساخته باشم، انتظاري جز اين نمي شود، چونکه در دلم نشاني از تو نباشد در زبانم هم کلامي از تو نخواهد بود! ياري ام کن دل را خانه ي تو سازم و از غير تو پاکش کنم... 

الهی! اگر این ایام بهانه ای است برای به سوی تو برگشتن، یاری کن باز گردیم، یاری کن که دوباره چشم و زبان دلی حق بین داشته باشیم