همين جور داشتم براي خودم تايپ مي کردم و خيالات خام خودم رو خالي مي کردم روي کاغذ مانيتور، توي حال و هواي خودم بودم که دختر کوچولوم اومد توي اتاقم... عروسکش رو که هنوز اثر غذاي ظهر روي لباسش مونده توي بغل دشت.. گاوم زاييد!! يه راست مياد سمت من ... يه لبخند نمکين ميزنه و... چشمهاي کنجکاوش رو به من مي دوزه...

- ... داري چي کار مي کني؟

+ هيچي

 مي دونستم بگم دارم چي کار ميکنم ديگه ول نمي کنه ، از زمين زمان سوال مي پرسه... مياد پشت ميز و سعي ميکنه از پاهام بالا بياد

- منم می خوام ببینم

عروسکش رو محکمتر توی بغلش نگه میداره،

+ بیا بالا

 بلندش می کنم و روي يه پام مي شونمش!

- مي خوام  نقاشي بکشم

به زحمت يه کاغذ و قلم از تو کشو ميز برمي دارم و مي دم دستش، 

+ خب عروسکت رو بده به من

- نه! مي خوام توي اين نقاشي بکشم

کامپيوتر رو مي گه!!مث اينکه گاوه دو قلو زاييده، يه وقتايي ميگم چرا ياد اين وروجک دادم که می شه با این هم نقاشی کرد، باز هم خدا رو شکر نميدونه بازي هم داره!!

+ الان نمي شه، کار دارم

- خب، تو برو با اون یکی کوچولوه کارت رو بکن

لپتاپ رو می گه، من نمی دونم اینا رو کی یادش میده

+ اون رو که خرابش کردی 

هفته ی پیش روی لپتاب آب ریخت... می گفت کثیفه ... به خیال خودش شسته بود... 

- خب، تو کارتو بکن، منم نقاشي مي کشم!

+ نمي تونيم دو نفري باهم باهاش کار کنيم که....

يکي بياد جواب اين فسقلک بچه رو بده! بچه! برو اينا رو به بيل گيتس بگو! چرا از روز اول فکر اين رو نکرد که ممکنه دو نفر بخوان  با يه کامپيوتر کار کنن!!! ... من با صفحه کلیدش کار دارم، اين هم با موسش!

+ بيا توي اين نقاشي کن، من الان کار دارم،... بعدا بهت مي دم توی اينجا هم نقاشي کني

 روی صندلی کنار دستم می شونمش و شروع به نقاشی میکنه، يه کم مشغول مي شه ... مث اینکه صدای کلیک کلیک کلید ها توجه اش رو دوباره جلب من می کنه

- منم میخوام اینا رو بزنم

+ عزیزم،... دارم می نویسم، باشه بعدا...

- چي داري مي نويسي؟

 بيست سوالي شروع شد، یه چیزی بگم هم بپیچونمش هم ...

+ دارم با خدا حرف ميزنم، هر چي اينجا مي نويسم رو مي شنوه!

- منم مي خوام با خدا حرف بزنم

+ ... باشه ، بيا... بنويس

بلکه راضي شد بزاره به کارمون برسيم، صفحه کلید رو از میز برمی دارم و می دم دستش، روی زانوهاش می زاره ... دستش رو روي کلیدها می برم و بهش ميگم با اينا مي نويسن... 

- خودم بلدم

 بر منکرش لعنت!! شروع مي کنه به زدن تکمه هاي صفحه کلید ...

- ندمندکموئخه90هخنمحخخ ههخنهعيهعا8اعئد ئدتعاعهيب4فقيئودو....

 دارم از خنده مي ترکم... بی توجه به من داره روی کلید های کیبورد می زنه ....آخراش ديگه در حالی که با مشت می کوبه روی صفحه کلید ... به من نگاه می کنه و دوباره اون لبخند ژکوندش رو برام میزنه!! اگه این لبخند رو نداشتی تا الان صد دفعه از اتاق پرتت کرده بودم بیرون، نازگل کوچولوی من... !!!

+ چي نوشتي حالا عزيزم؟

- خب، منم با خدا حرف زدم

+ به من نمی گی چی براش نوشتی؟

- نه

+ چرا؟

- بعدا بهت می گم...

همچنان به زدن روی کیبورد ادامه می ده

- منمبنقخ ثقخقخقه یدئیبنیئ بینیلم تهخهثققه هخو.جمکمو.خ

......

کاشکی به من هم می گفتی چی به خدای خودت میگی... کاشکی

اون مشغول حرف زدن با تو می شه و من توی این فکر می مونم که....

شاید يه کم دست خطش بده، ولي ... خدايا! فکر کنم به دست خط کار نداشته باشي، با قلب کوچيکش داره برات مي نويسه...با قلبی که پاکه پاکه... قلب من هم یه زمانی به همین پاکی بود... نمی خوام هیچی این قلب کوچولو رو ناپاک کنه... نمی خوام... پاک نگهش دار