چه بنویسم وقتی همه ی غم های عالم وجودم رو گرفته...

دلم فرو می ریزه ! انگار که روی یه پل وایسادام، و زیر پام یه دره ی عمیقه و پل بی هیچ شکی با گام بعدی میشکنه و ...! 

هر سال و هر سال و هر سال ... و هر سال متعجب تر از سال قبل و هر سال یک پرسش مشابه ... چرا هر چی از فاطمه (س) می شد دونست، باید مخفی باشه...؟ چرا حتی روز تولد و شهادتش دقیق معلوم نیس؟ ...

نمی دونم، برداشت خودمه، از اینکه تفاووتهایی اساسی با سایر معصومین داره! شهادت در 18 سالگی؟ ... مگه چی کاری کرده ای که خدا اینقدر تو رو دوست داشته که فقط 18 سال تحمل دوریت رو داشته و ما 70 80 سال به این دنیا می چسبیم و هیچ کی ما رو به آسمون راه نمی ده؟ ... آره... از همون اول آسمونی بودی، جای تو اینجا نبود! ... من توی سن 18 سالگی به چی فکر می کردم؟دیگه آخرین دغدغه ی من چی بود ...کنکور!!!!! ... توی 18 سالگی به چی فکر میکردی؟ ... علی تنهاست؟! این فرق بزرگیه بین من و ...! اصلا مقایسه ی درستی نیس! اصلا قابل قیاس نیس.

هیچوقت نتونستم تا آخر روضه ها تحمل کنم؟ ... هیچوقت طاقت هیچ روضه ای رو نداشتم... دنبال کنج دیواری می گردم که بتونه تن سستم رو موقعی که برای خودم روضه می خونم تحمل کنه، موقعی که از همه ی دنیا و دنیایی ها متنفر می شم، می خوام دنیا نباشه که ببینه... موقعی که برای خودم روضه ای رو می خونم که از سیلی و در سوخته و پهلوی شکسته خبری نیس، روضه ای که دلاوری زهرا (س) رو داره و شهامت حیدر... سرم رو که دیگه روی گردنم سنگینی می کنه به دیوار تکیه میدم و از خدا می خوام امسال دیگه از تازیانه و سیلی خبری نباشه، امسال دیگه حیدر توی کوچه ها ... تحملش رو ندارم !!! 

علی تنهاست و این شبها علی تنهاتر میشه... نمی خوام دیگه چیزی بنویسم... یعنی نمی تونم دیگه ادامه بدم...

...گامی محکمتر از قبل بر میدارم... بشکن ای پل... بشکن... چه داغ است حبوط ، به گرمی چشم ها موقع سقوط...

خدایا! ما رو هم به آسمون راه بده! داریم می آییم...