دلم با تو...
چند وقتیه، موقعی که یه جایی رو ترک می کنم، حس می کنم یه چیزی رو جا گذاشتم! یه کم صبر می کنم و فکر می کنم و کیف و جیبهام رو می گردم تا مطمئن بشم که چیزی جا نذاشته باشم !
خدایا! نمی دونم ، چند وقتی هم هس که موقعی که مشغول صبحت با تو می شم ( صبحت که نه! آخه حرفهای من چه ارزشی داره، بیشتر مزاحمت...)، آخر سر فکر میکنم یه چیزی هم پیش تو جا گذاشتم، نمی دونم ، ولی اینجا هم یه کم فکر می کنم و جیبهای تنم رو می گردم تا ببینم جای چی خالیه؟!
خدایا! باز هم نمی دونم، ولی وقتی از پیش تو میرم و تو رو ترک می کنم ( که هیچ وقت نمی خوام از درگاهت برم ... )، حس می کنم دیگه دلم باهام نیس، مث این می مونه که دلم رو پیش تو جا گذاشته باشم، که اگه اینطوری باشه و دلم پیش تو جا مونده باشه... بزار همون جا باشه، خیلی بهتره که پیش تو باشه تا پیش من یا پیش یکی دیگه!... شاید خسته شده از این همه بی پناهی
خدایا! من که زیاد مواظب این دل نبودم، اگه دلم پیش تو جا مونده... نیگهش دار برای خودت...
دل به تو می سپارم، دوست دارم اگه قرار باشه دلداری داشته باشم، دلدارم تو باشی
...ای خدایی که صدای خسته دلان رو می شنوی، اگه دل خسته ام، نزد تو درنگی کرده، به صدای خسته اش گوش کن!... دلم به تو سپردم...
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش * کی روی ره ز که پرسی چه کنی چون باشی؟؟؟