پاره های شب خودشون رو بین چشمکهای ستاره ها جا میدن، خیال می کنن به این آسونی ها می تونن جلوی چشمک زدنهای مداووم دلداده ها رو بگیرن ! نظر کدوم عاشقی از معشوقش بی خبر می مونه؟ چشمان عاشق ، حتی از اشاره ی مژگان هم، غافل نیستن!... اما من چی؟ چشمانم خواب آلوده ام، تا خود صبح، دلبری این همه ستاره را حتی یه بار هم نمی بینه!... مگر شاید قرمزی چشمان خورشید رو به هنگام طلوع، به قرمزی چشمانم گره زنم! ...وای دوباره نمازم قضا شد!!!

خدایا! دیگر نه اشکام کفاف جبران تقصیر مرا می دهند و نه مویه هایم جزئی از نگاه غضب آلود تو می کاهند ( می دونم خیلی رئوفی، ولی آخه ... من خیلی پیمان شکنم، الانم دارم زیر نگاه پر از محبت تو قدم می زنم و به ناشکریهام ادامه میدم! چقدر پر رو !!!! )

خدایا! سیل خون باید گریه کنم تا بشویند ناپاکی و بی خبریم را!

خدایا! در غزلسرایی سرمستی، زدی رو دستی! چاکرتیم دربستی! که اند رندیی و مستی! ( می دونی یعنی چی؟ یعنی وقتی در اوج سرمستی بودم، ناغافل پسگردنی زدی که برق سه فاز از کله ام پرید، البته قبول دارم پسگردنی نبود، که اگه بود با مخ رفته بودم تو دیفال و کارم با کرام الکاتبین بود )

خدایا! به یه گناه، به یه نگاه، به یه ...، همه چیم رو دادم و رفت! تو برام موندی و بس! ( موندی!؟ مرد و مردونه موندی؟ پس منم می مونم، از اینجا جم نمی خوردم ... تا دوباره این کودک شیطون به دنبال اسباب بازیی در کوچه های بی در و پیکر این شهر پر از درد و جنون، پر  از آه و فغون ... گم بشه و دوباره تو پیداش بکنی )

خدایا! تا کی مث موج سینوسی بین گناه و توبه بالا پایینم می کنی! جواب دل آشوبی هام رو کی می خواد بده!؟... انتهای این موج سینوسی یه آسانسور بزار به سوی خودت!... من از موج بازی دیگه خسته شدم، می خوام سوار اکسپنانسیلی بشم که نهایت نداره!

خدیا! شکوه از تو ندارم! از خودم دارم، به تو پناه می برم از ... دست خودم! ... مرا پناه می دی؟

__________

پ.ن:اسمهای تازه ام:  تازه مسافر، کودکی با دل شیشه ای، همراهم شو... همرازم شو، بیا برویم از اینجا، مسافر آسمان، سر به راه، زمانی برای شروع دوباره، به کجا روم آخر، گمگشته، یکی منو پیدا کنه ...