این هم از عید
این هم از عید، این همه عید عید کردن همه اش همین قدر طول کشید، خیلی کم بود، بگیم یه کم وقتش رو بیشتر کنن،ولی بازم فکر کنم وقتش کم بیاد. عید هم مث شکوفه های بهاری زیباست، ولی کوتاه ! چرا زیبایی ها اینقدر زودگذر اند؟
همه ی حس و حال بهار یه طرف، طبیعت بهار هم همون طرف... یکی از تصمیم هام اینه که دیگه نمیخوام "در ره مونده" باشم، میخوام راه بیافتم، میخوام حرکت کنم، میخوام با بهار و سال نو منم نو بشم، میخوام با تمام وجودم، وجود موجودی به اسم" نویت ” رو حس کنم، اینقدر توی این بهار این ور و اون ور رفتم که حس میکنم درونم هم باید این ور و اون ور ببرمش، راست میگه بیچاره، چقدر توی یه ایستگاه باید واستی؟
دیگه نمیخوام در ره مونده باشم، میخوام راه بیافتم،خسته ام از دیدن این پابرهنه گان پینه بر دست و پای بسته، زیر تیغ آفتاب سوخته، چین بر جبین افتاده؛ که هنوز مسیر خود را نیافته اند، و هزاران سال است که افتاده اند در میان این هزار راه، سردرگم اند در میان این هزار توی، و همچنان برجای نشسته اند و از خود می پرسند "از کدام راه؟" یا قدم واپس نهید یا همراه شوید ... هی کاروانیان اندکی تامل کنید، مسافری تازه دارید، چراغ راهی شوید...
___________
پ.ن: دیگه در ره مونده نیستم، یه اسم جدید میخوام، دوستان پیشنهاد بدین،ممنون میشم.
پ.ن2: خدایا! این دفعه رو هم دعاها رو به خودت میگم، تا بعد
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش * کی روی ره ز که پرسی چه کنی چون باشی؟؟؟