وقتي ياد این روايت مي افتم که بانوي دو عالم در نيمه هاي شب براي همه ي همسايه هايش دعا ميکرد، همه ي مومنا رو ياد ميکرد، کلا به فکر همه بود و تو رو برای همه می خوند، آخر سر هم براي خودش هيچي نميخواست، مي خوام يه چيزي بکوبم به ملاجم که " هی... تو چي؟ " از اول تا آخر براي خودت مي خواستي، همه چي رو براي خودت، هر چی دعا کردی، برای خودت بوده، یه کم به فکر دیگرانی که از تو محتاجتر بودن بودی؟ یه کم ؟ ها؟ بزنم ... ؟!
اي تن بميري! الهي کوفتت بشه، اين همه خدا بهت نعمت داد ، يه بار دست يه محتاج رو گرفتي؟ ( اينا رو با نفسم بودم، چه حالي ميده سرش داد بکشي ، به نظرتون، بهش چند تا فحش آبدار هم بدم؟ ها؟ )

 بميريد بميريد در اين عشق بميريد،در اين عشق چو مرديد همه روح پذيريد

نميگم همچين بلدم دعا کنم و چهل و هشت ساعته جانمازم پهنه! ( اصلا جا نمازم کجا بود ! دلت خوشه تو هم !) ولي همه ي همون چند دقيقه اي که باهات خلوت مي کنم رو براي خودم ميخوام، پس بقيه چي؟
خيلي خود خواه بودم ، خيلي! 

هي ، خدا جونم، از اون روزي که به دلم انداختي براي صبح به اين نيت پاشم که اگه از دستم بر مياد، گره اي از کار خلق باز کنم، اي کاش به دلم مي انداختي که يا پاي گنده بر سر اين نفس بي همه چيز ... ( بزار بگم ! ول کن دستم رو ! باید ... ! ) بزارم که اينقدر سرکش نشه و منم منم بازي در نياره و الان کارش به جايي کشيده نشه که به دلخواه خودش راه بيفته هر چي چشمش ديد بخواد! 

خدایا! خدایا! خدایا! باز هم دستت مرسي که الان يادم انداختي.

خب، ديگه بستّه، اينقدر وقت خدا رو نگير ، برو بزار چهارتا جوون ديگه هم با خدا حرف بزنن ! 
( مي دونم کارت خيلي درست تر از اين حرفاس، اينا رو براي رد گم کني گفتم ، مگه نه که من از جام تکون هم نميخورم ، عمرا !! تازه يکي رو پيدا کردم که من رو به بندگي قبول کنه، نوکرتم ) 


پ.ن: این سری خیلی طولانی شد! دیگه دعوا بود، توی دعوا هم که حلوا خیر نمیکنن

پ.ن مهم : دوستان ، قالب وبلاگ رو عوض کردم، من با چند تا بروازر امتحانش کردم، هر مشکلی که داره بگید تا درستش کنم، امیدوارم که بپسندید.