<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>کـویــر مینایی </title>
<link>https://golemina.blogfa.com</link>
<description>نگاهی خیره مانده به آسمان </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 12 Feb 2011 14:13:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>    </title>
<link>https://golemina.blogfa.com/post/156</link>
<description>آدرس جدید وبلاگ</description>
<pubDate>Sat, 12 Feb 2011 14:13:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>golemina</dc:creator>
<guid>golemina.blogfa.com/post/156</guid>
</item>
<item>
<title>ساده</title>
<link>https://golemina.blogfa.com/post/175</link>
<description>دوست داشتم همه ی دنیا به اون اندازه ساده بود که میشد مسئله های سختی که کله گنده ها توش موندن رو به زبان بچگانه گفت، طوری که فک همه ی اون کله گنده ها بیافته، جالبیش اینجاس که هر چی کله گنده تر باشن، می دونن که هیچی نمی فهمن و در عین حال قبول دارن که قوانین حاکم بر جهان خیلی ساده است! یعنی همون روابط ساده خیلی ماهرانه در لفافه ای پیچیده شده که سختش میکنه. اوایل باور داشتن که همه چیز طبیعت متقارنه، الان اثبات کردن که پایه و اساس طبیعت نامتقارنه، بعدا احتمالا</description>
<pubDate>Mon, 07 Feb 2011 09:31:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>golemina</dc:creator>
<guid>golemina.blogfa.com/post/175</guid>
</item>
<item>
<title>سلام تعارف</title>
<link>https://golemina.blogfa.com/post/173</link>
<description>برف اومده، سفید سفید! به برف هم غبطه می خوردم، کاش دل ما هم اینطوری سفید بود! مث برف! اوایل هیچ فکر نمی کردم اونقدر به این وبلاگ دلبسته بشم که نخوام به این سادگی ترکش کنم، فکر نمی کردم اینقدر تفکر آدما شبیه هم باشه! فکر نمی کردم که دل ها به این اندازه نزدیک هم باشه... خدایا! شبهای شهادت یه جوریه! حداقل برای من اینطوریه، نمی تونم گریه کنم یا امام رضا! دقیقا 5 سال پیش، یادته؟ یادته ... یادته ... یادته...</description>
<pubDate>Thu, 03 Feb 2011 20:01:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>golemina</dc:creator>
<guid>golemina.blogfa.com/post/173</guid>
</item>
<item>
<title>کجای تاریخ ؟</title>
<link>https://golemina.blogfa.com/post/170</link>
<description>آنقدر ننوشته ام که قلم به ننوشته هایم عادت کرده و و آنقدر نخوانده ام که چشمانم به دیدن عکسها ... و آنقدر فکر نکرده ام که پذیرفتن هر جمله ای در پلک به هم زدنی میسر میشود!! ... پس بگو هر آنچه باور داری، تا باور کنم هر آنچه می گویی. ( خدایا! دیگه داره کم کم فراموشم میشه که به این بشر یه عقلی هم دادی! کم کم داره فراموشم میشه که حافظه ای هم وجود داره!!... این حافظه میتونه تاریخی باشه، میتونه هر کسی برای خودش یه تاریخ داشته باشه، هر کوچه ای...</description>
<pubDate>Fri, 29 Oct 2010 20:50:57 +0330</pubDate>
<dc:creator>golemina</dc:creator>
<guid>golemina.blogfa.com/post/170</guid>
</item>
<item>
<title>معصومیت</title>
<link>https://golemina.blogfa.com/post/168</link>
<description>تا حالا به بچه ها دقت کردين؟ چرا اينقدر جذابن؟ چرا حرفهاشون اين قدر براي ما تازگي داره؟ چرا هر نقاشي کودکي براي ما جذابيت داره؟ و خيلي چرا هاي ديگه که فقط توي کودکان مي شه يافت دنبال رد پای این چراها بودین؟ فکر مي کنم فقط يه چيزه که اگه از هر کودکي بگيرن همه ي اين جذابيتها رو از دست مي ده و اون هم اينکه یه بچه هنوز که هنوزه جهان رو از ديد چشم خودش مي بينه، و هنوز هیچکس ديگه ديدگاه خودش به جهان رو به اون تحميل نکرده ، تا موقعي که ذهن کودک آلوده ي افکار</description>
<pubDate>Fri, 01 Oct 2010 19:17:09 +0330</pubDate>
<dc:creator>golemina</dc:creator>
<guid>golemina.blogfa.com/post/168</guid>
</item>
<item>
<title>خالق احساس</title>
<link>https://golemina.blogfa.com/post/167</link>
<description>نمی خوام پست بزنم، فقط می خوام از یه حس براتون بگم، ای دست ها یاری کنید... به تندی ضربان فکرم بر زمین و زمان ضربه بزنید اینکه آدم ها خودشون که خالق احساسشون هستن، هر کی فکر می کنه که می تونه از محیط بیرون احساسش رو بسازه در اشتباه تامه، خودمونیم که احساس لذت شادی ناراحتی عصبانیت و ... رو خلق می کنیم... و هر کسی که داره عشق و نفرت رو توی بیرون از خودش جستجو می کنه، دنبال عشق عاریتی می گرده، بگین برگرده می دونین از کجا دارم این رو میگم، چون الان دارم به</description>
<pubDate>Sat, 18 Sep 2010 22:30:39 +0330</pubDate>
<dc:creator>golemina</dc:creator>
<guid>golemina.blogfa.com/post/167</guid>
</item>
<item>
<title>یکی توی دلت صدات میکنه...</title>
<link>https://golemina.blogfa.com/post/166</link>
<description>معشوق من... از بی توجهی تو ... چه رنج آور تر؟ محبوب من... از فراموشی و دوری از تو چه چیز سخت تر؟ معبود من... از احساس غریبی با تو چه مشکل تر؟ خدایا! لذت می بری وقتی یکی باهات حرف می زنه!؟ آمال و آرزوهای بچگانه ش رو برات میگه؟! بهش نمی خندی؟ ... ای تنها شنونده ی نجواهای من... یادم فراموشت نکند الهی و ربی... (بریم روی فرکانس خودمونی) خدای اونایی که فکر میکنن خیلی پول دارن، خدای اونایی که فکر میکنن خیلی قدرت دارن، خدای اونایی که فک میکنن خیلی زور دارن...</description>
<pubDate>Tue, 14 Sep 2010 09:00:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>golemina</dc:creator>
<guid>golemina.blogfa.com/post/166</guid>
</item>
<item>
<title>چه بگویم؟</title>
<link>https://golemina.blogfa.com/post/164</link>
<description>به اندازه ی یه سال آپ کردن، حرف دارم ولی هیچکدومش نمی تونه آرومم کنه خدایا! سکوت می کنم، تو بگو... تو بگو، تو سیرابم کن، تو آرومم کن، تو این دلم رو توی دستت بگیر، تویی که همه عالم ذکر تو را میگویند و من خاموش! تویی که ... گر من تو را بنده نیستم تو که من را خدا هستی! ... من گوش میکنم... فرمان می برم، بگو، فقط بگو، فقط و فقط بگو... _____________ در مظلومیت مولام علی(ع) همین بس که نان و خرما برای یتیمان کوفه می برد ...</description>
<pubDate>Tue, 31 Aug 2010 02:27:04 +0330</pubDate>
<dc:creator>golemina</dc:creator>
<guid>golemina.blogfa.com/post/164</guid>
</item>
<item>
<title>از نیمه گذشت...</title>
<link>https://golemina.blogfa.com/post/161</link>
<description>ماه رمضون چندتا نشونه داره، اولیش اینه که دیگه نماز صبح های من لب طلایی نیست و قضا نمیره، بعدیش اینکه یهو همه چی رنگ و بوی دیگه ای میگیره، یهو حس میکنی روزها چه طولانی میشن، چقدر وقت اضافه میاری و... آخریش اینه که یاد بچگی هام می افتم! یکی نشونه ی دیگه اش احساس عجیبه نیمه ی ماه و دلتنگی چند روز بعدشه... بابابزرگم به نیمه ی ماه رمضان که می رسیدیم میگفت کمر ماه شکست، هر موقع یاد اون حرفش می افتادم ناخود آگاه ستون فقراتم تیر میکشید! چه زود گذشت!! نیمه ی ماه،</description>
<pubDate>Sat, 28 Aug 2010 01:40:12 +0330</pubDate>
<dc:creator>golemina</dc:creator>
<guid>golemina.blogfa.com/post/161</guid>
</item>
<item>
<title>الهی</title>
<link>https://golemina.blogfa.com/post/158</link>
<description>الهی ! بنده ی عاصی تو به درگاهت آمده، اگر گریز پای بود، همان اول بار که سرکشی کرده بود، باز نمی گشت... دوباره سر به آستان تو نمی سایید، چشم به آسمان نمی دوخت... الهی ! بنده ی سراپا تقصیر تو آمده ( گر به بندگی بپذیری، بپذیر... به آنچه که رضا تری ) ... به جایی و مکانی و زمانی قدم برداشته که جز امید به بخشش و رحمت تو، امیدش نیست، می داند که از تو جز رحمت و مغفرت انتظاری نیست... الهی ! بنده ی صد توبه شکسته ی تو آمد، گر امید به کوی دیگری داشت، رو به سوی تو نمی</description>
<pubDate>Mon, 23 Aug 2010 02:51:06 +0330</pubDate>
<dc:creator>golemina</dc:creator>
<guid>golemina.blogfa.com/post/158</guid>
</item>
</channel>
</rss>
